راه شـــــب
تقـدیــم به چشـم هـایی که در راه مـانـدنـد و دل هایـی که آنـها را نـدیـدنـد
بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، که خیلی فقیر و تنگدستم » امام : « هرگز دعا نمی کنم » چرا دعا نمی کنید ؟ ! « برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است . خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید . اما تو می خواهی در خانه خود بنشینی و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی » پینوشت1:سلام امیدوارم که از داستان خوشتون اومده باشه ... شهادت رسول اکرم (ص) رو تسلیت میگم پینوشت2: متاسفانه نتونستم برای این اپ کسی رو خبر کنم . دوستانی که پیشنهاد لینک داده بودند با افتخار لینک شدند. پینوشت3: به خاطر کم لطفی هام تو این مدت از همتون عذر خواهی میکنم. آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا” به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار... پینوشت1: سلام امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه . پینوشت2:بابت غیبتم از همتون عذر خواهی میکنم. جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس پر از گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود او جلوی یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد اما بی پول بود … بخاطر همین دو دل بودکه پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواد سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلوی دکه میوه فروش ظاهر شد این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت عکس همان مردی بود که با لباسهای کثیف از او پرتقال مجانی میگرفت و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. زیرعکس او با حروف درشت نوشته شده بود “قاتل فراری میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتنداو ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : “آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد... سلام امروز تولد یک سالگی راه شب هست و یک سالگی راه شب یعنی یک سال در کنار شما دوستای خوب بودن و من امیدوارم که تا به امروز از کار من و وب راه شب راضی بوده باشید . لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبرو من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک شش گوسفند و یک گاو است در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود اما صدایش به وضوح شنیده می شد موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود بزودی برمی گردیم...چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرحرفی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت مرد آن شب به خانه زنگ نزد فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود صبح روز بعد زن به هوش آمد با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و مرد می خواست او همان جا بماند همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کردهر شب، مرد به خانه زنگ می زد همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بوداز رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از این بازیها نداشت اما قلب دو نفر را گرم می کرد.
پ ن ۱: به خاطر غیبت چند ماهه از همه شما عذر خواهی میکنم. در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد … به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…چقدر عینک آفتابی بهش می یاد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟ آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه… آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه باید به هم بیان می دونم پسر یه پولداره… با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته! یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!! دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!! ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد… یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. .. از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد. در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مياندازم، اگر رو بيايد پيروز ميشويم و اگر پشت بيايد شکست ميخوريم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد سربازان همه به دقت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوقالعادهاي گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً ميخواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟ فرمانده با خونسردي گفت:بله و سکه را به او نشان داد هردو طرف سکه رو بود!! چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. شمع دوم گفت:من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم حرف شمع ایمان که تمام شد نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شودما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.

| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |

