راه شـــــب

تقـدیــم به چشـم هـایی که در راه مـانـدنـد و دل هایـی که آنـها را نـدیـدنـد



به دنبال خدا نگرد

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست

در جمع عزیزترینهایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور

از انسان ها جست و جو مکن خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست....

نوشته شده در 93/01/24| ساعت | توسط زهــــرا||

 

 

دیگر آن خنده زیبا  به لب مولا نیست

همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست

قطره ی اشک علی تا به ته چاه رسید

چاه فهمید  کسی همچو علی تنها نیست*

نوشته شده در 93/01/15| ساعت | توسط زهــــرا| |

 

نفرین به این وجدان ِ بیهودم ای کاش من خودخواه تر بودم

غرور ِ من اینبار حق داره

دنیا به من خیلی بدهکاره

سکوت یعنی مرده فریادم.باید تورو از دست میدادم

از من به تو پنجره ای وا نیست

وقتی که خوشبختیت اینجا نیست.....

نوشته شده در 92/09/04| ساعت | توسط زهــــرا| |

 

گر این رشته را دست دلبر بگیرد دل از هر مسلمان وکافر بگیرد

  تو آنی که سیمرغ کی میتواند که تا قله قاف تو پر بگیرد

  تو آنی که در عرصه لا فتیی ز حق مرحبای مکرر بگیرد

  کجا عشق تسلی تذویر گردد ؟ کجا شیر نر دست بر سر بگیرد ؟

به یادت نوشتند تاریخ غم را به یادت سرودند خان کرم را ب

ه جز دست مولاییت کس نشاید که برهم زند سفره های ستم را

قلم وارگان زر و زور و تذویر که حرمت شکستند نو ر قلم را

شکم باره گانی که پر کردند زمردار ها گو رهای شکم را 

نفهمند آن سیل حق شناسان مگر منطق تیز دودم را 

کجا عشق تسلیم تذویر گردد ؟ کجا شیر نر دست برسربگیرد

دوستان عزیز در این شبهای مقدس قدر ما رو هم از دعای خیرتون محروم نفرمایید

با آرزوی بهترین ها برای همه عزیزان.

پ ن: ۳ سالگی راه شب هم گذشت... 

 

 

نوشته شده در 92/05/07| ساعت | توسط زهــــرا| |

 

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش

بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری

 سپرده باشد شیوانا از زن پرسید:” آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست

 و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟! ” زن پاسخ داد:

 “آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی

 نمی کند!” شیوانا تبسمی کرد و گفت:”پس نگران نباش و با خیال

 راحت به زندگی خود ادامه بده دو ماه بعد دوباره همان زن نزد

 شیوانا آمد و گفت:” به مرد زندگی اش مشکوک شده است.

 او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی

 پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به شیوانا گفت که

می ترسد مردش را از دست بدهد. شیوانا از زن خواست

 تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش

 همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد

 شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی

 خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل

 ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب

کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند شیوانا تبسمی کرد و

گفت:” نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسداو

مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد.” شش ماه بعد زن گریان

 نزد شیوانا آمد و گفت:” ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز

 جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب

جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما

 نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی

 را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد.”

زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد.

شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:” هر چه زودتر مردان فامیل

 را صدا بـزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت

آمده است!” زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا

به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی

 کرد اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد سرانجام

شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که

 بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض

 اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش

خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. شیوانا لبخندی زد و گفت:” این مرد

 هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد.”

بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب

 دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده

 بود. یک سال بعد زن هدیه ای برای شیوانا آورد. شیوانا پرسید:” شوهرت

چطور است؟زن با تبسم گفت:” هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر

نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگی...

پ ن:خیلی ناراحتم که بعضی از دوستان عزیز دیگر در وبلاگشون فعالیت ندارند

امیدوارم هر کجا هستن موفق باشند و دوباره برگردن به وبشون و دوباره دور هم باشیم.

درضمن وبلاگ بعضی از دوستان برای من اصلا باز نمیشه مثل وب

http://saghar67.persianblog.ir/ ساغر عزیز

http://mylove-n.blogfa.com/  رهبرای در ابرها

 

نوشته شده در 92/05/02| ساعت | توسط زهــــرا||

 

سلام دوستای گلم خیلی دلم براتون تنگ شده بود خدا رو شکر تونستم بعد از مدتها بیام .این مدتی که

نبودم به خاطر درس و کنکور بود و خوشحالم که تونستم به قولم

عمل کنم و دوباره بیام اینجاامیدوارم ازم ناراحت نباشید به خاطر کم لطفی هام و

از همه دوستانی که تو این مدت من نبودم راه شب و تنها نزاشتند ممنونم امیدوارم بتونم جبران کنم

تو این مدت اتفاق های زیادی برام افتاد بعد اینکه کنکورمو دادم یه چند روز مسافرت بودم

دو روز پیش که برگشتم تمام کارامو انجام دادم که بتونم دوباره فعالیت کنم اما دیشب خبر فوت عموی

عزیزمو شنیدم امروز هم مراسم ایشون هست خیلی دلم گرفته چون خیلی دوسش داشتم

امیدوارم که این اتفاق برای هیچ کسی نیفنه. یه لطفی کنید و برای شادی روح ایشون یه صلوات بفرستید

من هم به زودی اپ میکنم ....  ببخشید که برای این پست نتونستم کسی رو خبر کنم

نوشته شده در 92/04/14| ساعت | توسط زهــــرا| |

 

   پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار

    دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در

    وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود

    به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله

     موضوع را به کل فراموش کرد پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش

    را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد

   و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت

   به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه

    با شوهرش مواجه شود وحشت داشت وقتی شوهر پریشان حال به

    بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد

   و فقط سه کلمه بزبان آورد.

  فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

  شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”

  عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود.

   کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن

    مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد،

    آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش

    را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود.

    آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر

     و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی

   که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی

   باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن

    در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن

    دوچندان نکنید اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد،

     مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت

   حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس

   را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

   سلام من دوباره اومدم با داستان جدید ... یه مدتی نبودم اما دلم باهاتون بود

   تولد ۲ سالگی راه شب گذشت ....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
                                               راه شب تولدت مبارک


 

نوشته شده در 91/05/21| ساعت | توسط زهــــرا| |

شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق ( ع ) آمد و گفت : « درباره من دعایی

بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، که خیلی فقیر و تنگدستم »

امام : « هرگز دعا نمی کنم » چرا دعا نمی کنید ؟ !

« برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده

است . خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید

و طلب نمایید . اما تو می خواهی در خانه خود

بنشینی و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی »


 پینوشت1:سلام امیدوارم که از داستان خوشتون اومده باشه ... شهادت رسول اکرم (ص) رو تسلیت میگم

پینوشت2:   متاسفانه نتونستم برای این اپ کسی رو خبر کنم . دوستانی که پیشنهاد لینک داده بودند با افتخار لینک شدند.

پینوشت3: به خاطر کم لطفی هام تو این مدت از همتون عذر خواهی میکنم.


نوشته شده در 90/11/02| ساعت | توسط زهــــرا| |


آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا” به خدا عشق می ورزید.

روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:تو چگونه می توانی

خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟

آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:وقتی می خواهم وسیله ای آهنی

بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی

سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید.

اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله

مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم.

همین موضوع باعث شده است که همیشه

به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار...

پینوشت1: سلام امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه .

پینوشت2:بابت غیبتم از همتون عذر خواهی میکنم.

نوشته شده در 90/08/27| ساعت | توسط زهــــرا| |


جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس پر از گرد و خاک و دست و صورت

کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود او جلوی

یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد اما بی پول بود … بخاطر

همین دو دل بودکه پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند دستش توی جیبش

تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید پرتقال را از دست

مرد میوه فروش گرفت بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و میوه فروش گفت :

بخور نوش جانت، پول نمی خواد سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلوی دکه

میوه فروش ظاهر شد این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً

چند پرتقال را در دست او گذاشت فراری دهان خود را باز کرده گوئی

میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با

شتاب رفت آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد،

صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد میوه فروش مات و متحیر

شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت عکس همان مردی

بود که با لباسهای کثیف از او پرتقال مجانی میگرفت و برای

کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

زیرعکس او با حروف درشت نوشته شده بود “قاتل فراری میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در

دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود او به اطراف

نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود دکه دار و پلیس ها با کمال دقت

جنایتکار فراری را زیر نظر داشتنداو ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون

آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد

حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

“آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین

پلیس شد میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون

آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس

را دید که نوشته بود من دیگر از فرار خسته

شدم از پرتقالت متشکرم هنگامی که

داشتم برای پایان دادن به زندگیم

تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود

که بر من تاثیر گذاشت

بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد...

نوشته شده در 90/06/30| ساعت | توسط زهــــرا| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت