راه شـــــب

تقـدیــم به چشـم هـایی که در راه مـانـدنـد و دل هایـی که آنـها را نـدیـدنـد

 

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می‌ماند...

زندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات‌ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست

من دلم میخواهد

قدر این خاطره را دریابیم...

    رود دنیا جاریست..........

نوشته شده در 93/06/10| ساعت | توسط زهــــرا| |

 

می گویند برای کلبه کوچک همسایه ات چراغی آرزو کن

قطعاً حوالی خانه ی تو نیز روشن خواهد شد

من خورشید را برای خانه ی دلتان آرزو می کنم

تا هم گرم باشد هم سرشار از روشنایی...

نوشته شده در 93/08/04| ساعت | توسط زهــــرا||

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در 93/08/04| ساعت | توسط زهــــرا||

دوستی ها کمرنگ ...

بی کسی ها پیداست ...

راست گفتی سهراب!...

آدم اینجا تنهاست...!!!

نوشته شده در 93/07/28| ساعت | توسط زهــــرا||

گاهی وقت ها سکوت بهتر است

بگذار همه چیز در دلت بماند

آﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯽ

ﺗﺎ ﺑﻮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﺸﺎﻣﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ

ﻫﻨﻮﺯ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ

ﻫﻮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺷﺎﻥ میزند...
 

نوشته شده در 93/07/28| ساعت | توسط زهــــرا||

 
 
ما که از هرچه ترسیدیم
سرمان آمد!
پس بیا تمرین کنیم
کمی از خوشبختی بترسیم
نوشته شده در 93/07/26| ساعت | توسط زهــــرا||

 

دیشب گرسنه بود

دختری که مرد...!

چه آسان به خاک پس دادیمش

و همسایه اش

زیارتش قبول

دیشب از سفر رسید

برای چهارمین بار مکه رفته بود ...!


********************************

شنیدم حاج خانم برای چندمین بار دلش هوس طواف کعبه کرد

شما هم از خدا خواسته لبیک گفتی...

مکه خوش گذشت ؟

خدایت خوب بود، دینت کامل شد، سنگ هایت را به شیطان زدی؟!

حاجی سوغاتی هایت بوی ندامت می دهند!! حاجی، لباست از جنس اعلاست؟

حاجی عجب دمپایی سفیدی!

سفر چطور بود حاجی..؟؟ خوش گذشت...؟؟

شنیدم حاج خانم بسیار ولخرجی کرده و چند النگوی گران خریده

حاجی جان خبر داری آقا رضا،،همین همسایه چند خانه بالاتر،

کلیه اش را فروخته تا برای دخترش جهاز بخرد...!!!!!

دخترش3 سال است مراسمش هرماه عقب افتاده...

طفلکی ها هفته قبل بعد از 3 سال مراسم ساده ای گرفتند و ازدواج کردند.

آن فاحشه را بی خیال حاجی جان…

اصل حالت چطور است...؟؟

شنیدم دیشب شام مفصلی به مهمانها داده ای...

چند کودک گرسنه دم در هی اذیت میکردند و غدا میخواستند...آنها را دیدی حاجی...؟؟

حاجی، با این همه ریا، باز هم مکه خوش گذشت ؟!

سرت را درد نیاورم حاجی جان....

زیارتت قبول...

نوشته شده در 93/07/24| ساعت | توسط زهــــرا||

                                            

 

                                           عـــــــیـــــد غــــــدیـــــر  مــــــــبـــــــارک

نوشته شده در 93/07/21| ساعت | توسط زهــــرا||


اگر عشق

آخرین عبادت ما نیست

پس آمده‌ایم این‌جا

برای کدام درد بی‌شفا

شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم؟!

نوشته شده در 93/06/18| ساعت | توسط زهــــرا||

 

به عشقت پایبند باش!فقط همین...

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی‌امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه‌اش نمی‌افتد...

نوشته شده در 93/06/10| ساعت | توسط زهــــرا||


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت