آهنگر ...
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا” به خدا عشق می ورزید.
روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:تو چگونه می توانی
خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟
آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:وقتی می خواهم وسیله ای آهنی
بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی
سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید.
اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله
مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم.
همین موضوع باعث شده است که همیشه
به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار...
پینوشت1: سلام امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه .
پینوشت2:بابت غیبتم از همتون عذر خواهی میکنم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۲۷ ساعت توسط زهــــرا
|
خاک شد هر که در این خاک زیست