تراژدی(15)

پاییز را باید قدم زد گاهی با 

یک دوست قدیمی فرقی نمیکند روح اش یا 

احساس اش از جنس تو باشد همین که خاطره 

هایی مشترک داشته باشید کافی است تا  بهانه ای شود

برای باهم قدم زدن و گفتن خاطره های تلخ و شیرین

 

تراژدی(14)

لبخند بزن حتی به انها که 

ارامشت را ربوده اند حتی به انها که تحمل دیدن خوشی هایت

را ندارند و بی صبرانه منتظر زمین خوردنت هستند این رسم ادم هاست

بی رحم میشوند وقتی خوشحالی وقتی فارغ از هر غم و غصه ای هستی لبخند بزن

و بگذار هر انچه میخواهند بگویند

بانو خودت را ارزان نفروش به 

لبخندی به حرف های عاشقانه ی مثلا ته 

دلی،خودت را سفت بچسب بگذار بهایت را پرداخت کنند

ادمها چیزهای مفت را مفت از دست می دهند گاهی خودت برای خودت

عاشقانه ای بنویس بگذار ادمها بدانند اگر کسی عاشقانه مینویسد لزوما عاشق

یا معشوق کسی نیست فقط مینویسد تا عشق یاد قلبش بماند در این ژرفای دل کندن ها

و عادت ها و هوس ها تمرین آدم ماندن میکند

وقتی با شروع پاییز حس و حالی که 

پاییز سال قبل یا سال های قبل تر داشتی

 عینا برات تکرار میشه وقتی بی دلیل همون قدر دلگیری یا دلتنگ

همون قدر شادی یا غمگین یعنی جاگذاشتی یه تیکه از خودت رو حوالی همین مسیر

حوالی همین پیاده رو ها که یاداور روزهای تلخ و شیرین گذشته ات هستند