تراژدی19
اما رسم عاشقی را خوب میدانم...
قطعا انچه بین ادم های این زمانه میگذرد اسمش
عشق نیست..عشق دقیقا همانجایی ایست که با تمام وجودت
میجنگی برای از دست ندادن ...انجا که بی هیچ چشم داشتی مهربانی ات را
ادامه میدهی حتی با تمام زمستانی که آن ادم در خود دارد
تراژدی18
وقتی قرار به نبودنت هست حرفی نمی ماند
من هم بد شدن را خواهم اموخت من هم چشمانم
را میبندم و از یاد میبرمت چنان که گویی از ازل نبوده ای
وقتی بمانم وقتی می مانم و نمیبینی وقتی نمیخواهی بودنم
چیزی را درمان نمیکند نه قلب بیمار تو را نه دلِ شکسته ی مرا
اما یادم نمیرود که لبخندت جهان مرا تعقیر داد و این دردناک ترین قسمت
این ماجرا بود که طعم گس آن هرگز از یادم نمیرود...
تراژدی17
ای که گاهی نیست و گاهی هست
جانی دگر بباید تاب زمستان تو را
ای که بر دل دارمت نام تو را
من زِ عشق تو فارغ نشده ام هرگز
نگذار سر به بالین رقیبم هرگز
کَز بی وفایی تو دل و دینم رفت
گو دلی در آن سینه ی سنگت هست؟
تا که نشکسته دلِ زِ شیشه نازک تَرم
گو کسی هست که گوید زِ من عاشق تَر است؟
خاک شد هر که در این خاک زیست