تراژدی17
مبتلای چشمان توام ای سیاه مست
ای که گاهی نیست و گاهی هست
جانی دگر بباید تاب زمستان تو را
ای که بر دل دارمت نام تو را
من زِ عشق تو فارغ نشده ام هرگز
نگذار سر به بالین رقیبم هرگز
کَز بی وفایی تو دل و دینم رفت
گو دلی در آن سینه ی سنگت هست؟
تا که نشکسته دلِ زِ شیشه نازک تَرم
گو کسی هست که گوید زِ من عاشق تَر است؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۰/۲۲ ساعت توسط زهــــرا
خاک شد هر که در این خاک زیست