تراژدی18
وقتی چشمانت را به رویم میبندی
وقتی قرار به نبودنت هست حرفی نمی ماند
من هم بد شدن را خواهم اموخت من هم چشمانم
را میبندم و از یاد میبرمت چنان که گویی از ازل نبوده ای
وقتی بمانم وقتی می مانم و نمیبینی وقتی نمیخواهی بودنم
چیزی را درمان نمیکند نه قلب بیمار تو را نه دلِ شکسته ی مرا
اما یادم نمیرود که لبخندت جهان مرا تعقیر داد و این دردناک ترین قسمت
این ماجرا بود که طعم گس آن هرگز از یادم نمیرود...
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۰/۲۳ ساعت توسط زهــــرا
خاک شد هر که در این خاک زیست