وقتی چشمانت را به رویم میبندی 

وقتی قرار به نبودنت هست حرفی نمی ماند

من هم بد شدن را خواهم اموخت من هم چشمانم 

را میبندم و از یاد میبرمت چنان که گویی از ازل نبوده ای

وقتی بمانم وقتی می مانم و نمیبینی وقتی نمیخواهی بودنم 

چیزی را درمان نمیکند نه قلب بیمار تو را نه دلِ شکسته ی مرا

اما یادم نمیرود که لبخندت جهان مرا تعقیر داد و این دردناک ترین قسمت

این ماجرا بود که طعم گس آن هرگز از یادم نمیرود...