وقتی با شروع پاییز حس و حالی که
پاییز سال قبل یا سال های قبل تر داشتی
عینا برات تکرار میشه وقتی بی دلیل همون قدر دلگیری یا دلتنگ
همون قدر شادی یا غمگین یعنی جاگذاشتی یه تیکه از خودت رو حوالی همین مسیر
حوالی همین پیاده رو ها که یاداور روزهای تلخ و شیرین گذشته ات هستند
ولی من هم دوست ندارم برای این که از تنهایی در بیام از راه خودم خارج شوم .
فقط همین
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
تراژدی(13)
هرچند کوچک اما باید داشته باشد اصلا ادم با دلخوشی زندگی میکند
از یک جایی که هیچ کس را نداشته باشد هیچ کس نباشد ک با او حرف بزند
هیچ کس نباشد که بگویید چقدر دوستش دارد احساس تنهایی بی حد و مرز میکند
آن وقت گلدان کنار پنجره اش یا انگشتر فیروزه ای اش که خودش برای خودش خریده می شود
تمام دنیایش می شود دلخوشی هایش گاهی باید بی هیچ بهانه ای بی هیچ دلیلی دوست داشتن هایمان
را به زبان اوریم دوست داشتن هایمان را حبس نکنیم رهایش کنیم تا بشود یک دلخوشی برای کسی که
تنهاس...
تراژدی(12)
باید رها کنم همه انچه که مرا به اسارت میکشد
حالا من حال آن رفیقم را میفهمم که بی هیچ
بهانه ای دست کشید از دوست داشتن
گاهی نباید خوب بود
گاهی نباید بود
گاهی نباید به ادم ها نزدیک شد
گاهی نباید اجازه داد کسی نزدیکت شود
باید دور شد از همه, گاهی باید حصاری دور خودت بکشی
باید بگذاری رمان بگذرد ان وقت خواهی فهمید آدمها
به همان زیبایی که فکر میکردی هستند یا نه
گاهی باید به خودمان اجازه دهیم شخصیت واقعی ادم ها را ببینیم....
دارند مهربانی
من مهربان ندارم!
نامهربان من کو؟
همیشه میخواهند
که در مشاجرات پیروز شوند...
حتی اگر به قیمت
از دست دادن"رابطه"باشد..!
اما انسانهای عاقل
درک میکنند که گاهی
بهتر است در مشاجره ای ببازند،
تا در رابطه ای که
برایشان با ارزش تر است
"پیروز"شوند...!
تراژدی(11)
- چشمانت را به لنز دوربین میدوزی
- و لبخند میزنی و نمیدانی چه
- قندی در دلم اب میشود با دیدنت
خاک شد هر که در این خاک زیست